|
مجموعه شعر نو -پاییز 1378
|
25 ساله
سوفوکلس: به جهان چشم نگشودن فراتر از هر محاسبه ایست.
کره خاک،
ملک ايران، شهر تهران
بيست و يک دي پنجاه و يک
دو ساعت از دوازده رفته بود
درنيافتم آخر نيمه شب يا بامداد بود
هر چه بود پر درد بود
هر چه بود آنگاه ميلاد کسي بود که اگر درمي يافت:
« در رحم به خود رحم نمي کردم »
حال بيست و پنج ساله ام
اما رحم نارنجي و سکر آور و گرم بود
آنجا نه گمشده اي بود نه معما نه جنون
ولي چون غول چراغ، جهان به خود خواند مرا
بيست و پنج ساله ام ولي نه غلام جهان و غريزه هاي جان:
« با عصاي عقل مي ايستم و بر بستر عشق مي افتم »
اما، ولي، من بودم
آري ، همه را من بودم:
منم خالق تو اي فصل وداع
منم خالق تو اي خير مدام
منم خالق تو اي عشق مهيب
منم خالق تو اي جنگ صليب
منم خالق تو اي عقل سليم
آري من بودم خالقت اي واژه
خالقت اي ژوپيتر، من بودم.
بيست و پنج ساله ام اما
نه بودايم نه کنفسيوس نه اپيکور نه خيام
تنها موجيم که در نظم نمي گنجد
حجمي ام که در خويش نمي گنجد.
هيچ کس مرا شرح نکرد جز زاهدي که گفت: « کلب »
« افسوس که شيرين ترين جاي زندگي
لحظه رويت روياي تو بود »
آري دودمانم سگاني از يونان بودند
دودمانم، گداياني از تبت
خدايان باغهاي رفاقت
دودمانم، شقايقهاي دشت طوفان بودند.
در زوزه هاي گرگ و باد
اثري از تو مي بينم
در آن سراب ها و شراب ها
در اين سازها و سوزها، نازها و نيازها
اثري از تو مي بينم .
دريغ که تنها اثرت آن عشق بود
آنهم که شبي سودش را بر ورقي واگذار کردي و رفتي
به راستي من چه عنکبوتي بودم
که از تو خيالاتي به وسعت عشق بافتم،تا در دامت کنم
ندانستم ظلمت چشمت داميست که بر آن ابهامي از نور کشيده اند.
در کهن ترين کوچه ها
بوي مي کشم خاطره ها را
در کهن ترين خاطره ها کوچه ها را
در خاطره ها و کوچه ها
تو را .
کاش مي دانستم کجايي
کاش مي دانستیم کجاييم
شايد آنجا که کاروان کين دخمه زده است
يا آنجا که عشيره ی عشق چادر زده است
آنجا که يغما پرهيز مي کند از ياوه ها
يا آنجا که آسمانخراش ها قحط کرده اند نور و خاک را
آنجا که حجاب ها دريده مي شوند با دلارها.
تو را من هزاران بار نديده ام
وقتي گدايان هم تو را هزاران بار ديده اند
اي پگاه پر عبور پاي نه بر اين شب ديجور
اي که بختم بردار گناهانت شدن بود
خار بر سر و دست مصلوب عشق تو شدن بود.
« با دستانش چشمان مرا بست
تا بگويم کيست.
خيس شد دستانش
وقتي که گفتم: «خويشتنم»
باد از کتاب حافظ فال مي گرفت
وقتي که از خواب بيدار شدم »
بيست و پنج ساله ام
اما روزگاري نه سال درباره ی من صدق مي کرد
نه فصل ، نه ثانيه، نه تو .
بيست و پنج ساله ام از قصه آکنده
قصه هايي نه از شمع و گل و پروانه ها
نه از افسانه ها و اسطوره ها
قصه هايي از تيغ هايي که کند می شوند بررگها
قصه هايي نه از عافيت و انار و انزوا
قصه هايي از تبعيد گاهي که خيام را مي ربايند از دستها
از فتنه ی خاک و آسمان و چشم ها
قصه هايي آکنده از حريق
حريقي که مرا غريق خويش مي کند
قصه هايي از مرامنامه ام را که باد برد
ترانه هايم را که آب برد
آبرويم را که عشق برد
دلم را،
دلم را که سگ خورد.
من از قصه ی روزگاران خويش مي آيم
من از هر چه نقش صورت يافت مي آيم
من از دجله هاي عاري از نيکي و آب
از جاي تن آسايي ها از يک قطره آب
من از ميلاد مهيب ازدحام مي آيم.
من از سانحه مشعل و مهتاب
حادثه کابوس و رويا
فاجعه ی عشق و نفت
من از تبعيد مدينه هاي فاضله
از معرفت باغهاي حکمت
من از انديشيدن به انديشه ها
از اين شعر در حال وقوع مي آيم.
اي واژه ها
ياد داريد شبي سياه پوش شديم
به عزاي آنکه از براي رهايی در خاک و خون رها شد ؟
نهيبي اما پيکرمان را لرزاند:
« سپيده ی سحري فراتر از سياهي نيمه شب است
شعر شيري سحر عالي تر از شعار قيري شب است»
و تارهايي، ردايي از سپيده دم به پيکر دوختيم.
اي واژه ها اي سپيد جامگان ياد داريد
مردانتان را به سياهي لشکر مثنوي و قصيده مي فريفتند و
زنانتان را چون روسپيان ، از بيتي به ديگر بيت مي بردند؟
ما و شما اي روسپيدانه از دره ی کوه عروض
خورشيد شعر رهايي را عروج داديم.
ما با تيشه تان
نهري در کوه قاف قافيه به راه شيرين نور نقش کرديم
آري! شعر نو، شعر سپيد شعر ماست.
واژه هاي لجن مال را به پاکي بکشيد
واژه هاي مکار را رسوا کنيد و واژه هاي دربند را
رها
دژ واژه هاي دژخيم را نابود کنيد.
روزگار شماست.
صدايي از دور مرا مي خواند :
« در باغ ريشه مکن
که جز به جنگل پشيمان مي شوي از روييدن »
صدايي از دور مرا مي خواند :
« از عهد گمنامي بگريز
پاي از گليم به نگارستان گذار»
حرف دارم
حرف دارم،
اگر رنگين کمان ، حرف آسمان است
اگر بنفشه ، حرف خاک است
تو هم حرف مني.
بيست و پنج ساله ام اما
سالهاست گوري تهي به انتظارم است
اي گور تهي !پرم از حيرتها، عبرتها، هجرتها
لقمه اي اما به کف نخواهي آورد
که آخرين فرصت برق مي زند به چشمانم
نه از براي فرشته اي از سد شيطانها گذشتن
نه از براي بهشت از دنيا گذشتن
قصريم آکنده از نيمه شب به ديار دور نور در سفرم
قصريم انباشته از سکوت به شهر آواز و صدا در سفرم.
بيست و پنج ساله ام
شرح حالم اکنون اين است:
« برق مي زندم عقل
آتش مي زندم عشق
خاک مي کندم هستي.»
برگرفته از يادداشت های خاطرات ظلمت ۱۳۷۷-۱۳۷۲
دنباله اين يادداشت ها به اسم { چهارصد پاييز بودايی } بعدها تقديم می گردد.
۱
شعر فلسفه ي ايمان داران است.
شعر، ايمان فيلسوفان است .
مگر انسان تعريف دارد که علوم انساني تعريف داشته باشند؟
2
فيلسوف براي تعقل ، زندگي مي کند
روشنفکر براي زندگي، تعقل مي کند.
3
مرد در حسرت زن مي سوزد
زن در حسرت مرد بودن
يکبار نگاهم کن تا گورم را گم کنم.
4
عامي، ثروتمند را خردمند مي بيند ، دانا خردمند را ثروتمند،
عامي ثروت را به عقل ترجيح مي دهد چراکه مي داند با پول چکار کند
اما نمي داند با عقل چکار کند .
5
آنکه مدرسه برايش غم انگيزترين زندان شود
زندان برايش غم انگيزترين مدرسه خواهد شد.
6
شرم ، به مالکيت، معنويت مي دهد.
7
واژه اي که هيچ معنايي ندارد مي تواند داراي هر معنايي باشد.
8
براي آنکه حقيقت را باور ندارد ، افسانه نگو.
9
نابخردانه ترين رنج، لذت فرزند زياد داشتن است.
10
عامي سخنگوي ژن است .
فلسفه يعني اينکه از جانب کروموزمها صحبت نکني.
11
برتري زن به مرد، چيزي به نام زنانگي ست.
و برتري مرد به زن ، چيزي به نام مردانگي
خدايان از انسان برترند ، زيرا انسان کاملند.
و انسان از خدايان برتر است، زيرا خالق خدايان است.
12
فرزند بيشتر، زندگي کمتر
آيا عمر آدمي کفاف مي دهد که "علت" فرزند داشتن را به "دليل" تبديل کند؟
13
آن زوج خوشبخت را مي بيني؟ به توافق جالبي رسيده اند:
مرد به جاي زن مي انديشد و زن به جاي مرد حرف مي زند.
14
گوهر عامي بودن چيست؟ هزينه اي که براي هوس مي پردازد را براي دانايي نمي پردازد.
15
دوست داري از حقارت خود بگويي؟
از بزرگي پدرانت بگوي.
16
چرا زندگي هر چقدر رنج آور تر شود، خنده دارتر مي شود؟
: مگر بزرگترين رنج ، جهل نيست؟
مگر جوک ، شرح جهل آدم ها نيست؟
17
خود را با نوابغ مقايسه کردن سرشکستگي نيست.
خود را با آرزوهاي کودکي مقايسه کردن سرشکستگي ست.
18
همانطور که دست به آساني مشت مي شود
کلام هم به آساني فحش مي شود.
همانطور که مراقب مشت هايت هستي
مواظب دهانت باش.
19
به کسي که در حال خود کشي است ، از تلخي مرگ بگو، نه از شيريني زندگي.
20
پدر عصبي، تمساح مرداب آرام است.
21
وقتي عقيده ي کسي را که به بزرگي قبولش داري نپذيري، مي گويي:
آن را نمي فهمم.
22
بالزاک می گوید : در این جهان هیچ چیز به اندازه بدبختی کامل نیست.
شوپنهاور مي گويد: خوشبختي ، کمتر بدبخت بودن است.
شرحي عالي تر از اين براي سعادت ديده اي ؟
ابله شر را درک نمی کند و ابله تر بودا را و ابله ترین نیروانا را.
23
عالي ترين مخدر، آرامش نفس است و عالي ترين محرک، جنون.
از هروئين و کوکايين نمي گويم از بودا و نيچه مي گويم.
24
براي من محافظ نمي گماريد؟ مي خواهم از فاشيسم صحبت کنم.
به من جليقه ضد گلوله نمي دهيد؟ مي خواهم از حقيقت ترديد صحبت کنم.
25
از ابله چيزي نياموختن ، خود بلاهت است:
ادب از که آموختي از بي ادبان
ترديد و تامل را از که آموختي؟ از فاشيست ها.
26
عشق، عقد شهوت و مالکيت است.
27
آنکه حسادت مي کند رحم هم ميکند، کافي است مساوي شويد.
28
آن قدر آرام حرف مي زني که من فکر مي کنم ، رازي را به من مي گويي.
به راستي زرنگ تر از تو زني نديده ام .
29
فلسفه اي که به فضيلت نينجامد، فن است.
30
وقتي خوش بين نتواند بدبين را محکوم کند، گريه اش مي گيرد.
وقتي بدبين نتواند خوش بين را محکوم کند، خنده اش مي گيرد.
31
اگر قرار است رفاقت با شوخي متزلزل شود
بهتر که همان اول منهدم شود.
32
تا نپرسي که چرا بايد زندگي کنم، کودکانه نيست که بپرسي چگونه بايد زندگي کنم؟
من نمي دانم چرا هر کس در تهران خودکشي مي کند زنده مي ماند!
33
او افراسياب است که مي آيد؟
نه دانشجوي هنر است.
34
دختر پسرهاي قديم قبل از هر شناختي ازدواج مي کردند.
دختر پسرهاي جديد ، بعد از شناخت کامل ازدواج نمي کنند.
35
کسي که پير را پاس نمي دارد ، آرامش ندارد.
36
هيچ مرد و زني فرزندي به دنيا نياورند مگر براي لذت خويش
اگر کسي قيافه اي جز اين گرفت، به وقاحتش تف بينداز.
37
مگر خود ساخته باشي، گرنه نزد شهوت و ثروت خودباخته اي.
38
آيا زنان کم عقل اند؟
این سوال را مردان مطرح کردند که بگویند ما عاقلیم،
در هر صورت آدمی، جانوری ست که می تواند عاقل باشد.
39
آدمی بدبخت است، به دلایل و علل بسیار،
اولین علت آن اینست که او آدم است،
و اولین دلیل اینکه او انسان نیست.
40
زندان پر از آدم است . آدم پر از زندان
کاش این زنجیرها مار بودند.
41
معنی داشتن یعنی از هیچ تهی بودن و هیچ چیز هم با معناتر از هیچ نیست،
نهیلسم را می گویم.
42
فلسفه، تقابل با جهان است
عرفان، تقارن با جهان
و شعر، تقاضا از جهان،
چه حقیرم وقتی یاد تو می افتم.
43
سخت ترین روز مبارزه، اولین روز مبارزه است.
44
هرچه جای آدمی در جهان کمتر شود، جای اندوه در او بیشتر می شود.
گوشه ای بی سر و صدا به من بدهید، کتابی پر سر و صدا بهتان بدهم.
45
آشکارا لذت بردن و پنهانی درد کشیدن
چنین است حال مرد عادی.
46
ایمان از آنچه نیست، همه چیز می داند و عقل از آنچه هست، هیچ چیز.
به راستی زندگی چیست؟ جزیی از فعالیتهای کیهانی.
47
به این اصطلاح بنگرید "آدم لذت جو "
مثل اینکه بگویی "باد در حرکت" !!
48
راز چیزی نیست که زن آن را بداند
راز چیزی ست که زن آن را نمی داند.
49
مرگ در آن چیزی است که به آن عشق داری، زندگی نیز.
50
برای حفظ امنیت، پلیس را دو برابر نکن، حقوق معلم را دو برابر کن.
51
مالکیت و آفرینش، چشمان لذتند
عامی از مالکیت لذت میبرد، دانا از آفرینش.
حال فهمیدی چرا خیلی از بزرگان زن نگرفتند و اولاد نداشتند؟
52
چشمان مغرور، زیرکانه گدایی می کنند.
53
در این مملکت از هر چهار نفر، پنج نفر شاعرند
آن یکی هم الان به دنیا می آید.
54
آنقدر الکل خورده که اگر کبریت بزنی صد کشته به جای می ماند.
آنقدر الکل خورده که اگر سفره دلش باز شود صد بی آبرو به جای می ماند.
55
می خواهی در جهان سوم انقلاب کنی؟
دانشگاه ها را پر کارتر و کارخانه ها را کم کارتر کن.
56
یاس را پاس بدار، که امید، عمر را پاس نمی دارد.
57
فرق شجاعت و حماقت تنها در یک چیز است: درنظر گرفتن ایمنی.
58
موسیقی به راحتی آموختنی و به سختی آموزنده است.
و شعر به سختی آموختنی و براحتی آموزنده است.
حال فهمیدی چرا اینهمه شاعر داریم و یک شعر خوب نداریم؟
59
کلی صبر کردم تا کمی نگاهت کنم
کمی صبر کن تا کلی نگاهت کنم.
60
صدای ضبط را کم کن ؟ مگر امروز پدرت را دفن نکردیم؟
آه چه بچه لوسی.
61
عامی زود اشتباه می کند و دیر از اشتباه بیرون می آید.
دانا دیر اشتباه می کند و زود از اشتباه بیرون می آید.
زود باش!
62
مرد عامی می خواهد فرزندان، نسلش را نگه دارند، حرفی نیست
اما باید دید آیا فرزندان خودش را نگه می دارند؟
63
دو چیز باعث کشتار می شود. نقد تقدس و دلار نقد.
64
اگر بمانی خوشبختم و اگر نمانی بدبختم، به تو می گویند سعادت .
65
بیچاره مادرم که زن پدرم است،
بیچاره پدرم که بابای من است،
بیچاره من که به دنیا آمدم.
66
الماس و ذغال فقط در نظم در ساختار تفاوت دارند.
این عالی ترین درس برای منظم بودن است.
67
توخوشگلی، خوش تیپی، اصیلی، پولداری، اما چه کنم، کم عقلی!!
68
آنکه می گوید در جوانی رنج ببر تا در پیری لذت ببری،
آیا لذت را می شناسد؟
69
اولین مسائل فلسفه دو چیز بودند: معنای زندگی و معمای مرگ
و آخرین مسائل فلسفه عبارتند از معنای زندگی و معمای مرگ.
70
تو وقتی می فهمی عشق همه چیز است
که عاشق شوی و عشقت را از دست بدهی،
آنگاه احساس نمی کنی که بی چیز هستی.
آنگاه در می یابی که "هیچ چیز" نیستی.
71
کم پولی به زبان نمی آید ، اما کم عقلی به زبان می آید.
لازم نیست قیافه بگیری.
72
خوش حرف باش، پر حرف باش.
73
شاعر بی تعهد مثل روسپی متعهد می ماند، مسخره است.
74
وقتی فرومایه، شخص پرمایه ای را از خود می راند
احساس عظمت می کند.
75
فهمیدم چرا وقتی تلفن می زنی فوت می کنی
می خواهی آتشم را خاموش کنی.
76
آیا کم عقل خوشبخت است؟
آیا کم حافظه خوشبخت است؟
آیا بی اراده خوشبخت است؟
آیا بی عشق خوشبخت است؟
یک چایی بریز تا بگویم آیا آدمی خوشبخت است؟
77
اين جمله از آجان براهمامونی رهرو بودايی است
براي آنان که پيش داوري هايي دارند رنج حتمي است.
فهم اين حرف روشنی است.
78
روسپیان در ابتدای کارشان باور ندارند که روسپی اند
مانند کسی که خواب می بیند اما باور ندارد که خفته است،
این را گفتم که بگویم فاشیست هرگز باور ندارد که فاشیست است.
79
از این جهت خوشبختم که از زیستن در شهر مادری رنج می برم.
و از این جهت بدبختم که گاهی از بودایی نبودن خویش، لذت می برم.
80
عزیزم تو یک موجود فوق العاده ای، چرا که زبانت علاوه بر حرف زدن بجای مغزت فکر هم می کند.
81
آقای دکتر! باور کن این تمام دارایی من است
من نمی دانم کشتن آدم که اینقدر خرج ندارد.
82
زن بی شرم می خواهد همه مالکش باشند
و مرد بی شرم می خواهد مالک همه باشد،
براستی که شرم ، عقل زن و آرامش مرد است، کدام مرد است که در حسرت زن طلاق داده اش نباشد؟
83
شاعر بد ، شاعریست که تلویزیون اجازه می دهد با او مصاحبه کند
و شاعر خوب شاعریست که به تلویزیون اجازه نمی دهد با او مصاحبه کند.
84
صبر نداری ، ادعای شجاعت نکن.
85
خرد نهیب می زند:
زندگي داستاني است که هم مي تواند توسط يک بودا روايت شود و هم يک ابله.
86
از يک کتيبه ذن(ذن يعنی بوديسم ژاپنی):
هنگامي که خود خواهي واقعا آزارمان دهد آنوقت راه آسان است.
87
خشم، حافظ آبروی ترسوست.
88
تلخ ترین مصیبت آدمی این است که همه فکر می کنند عقل کل هستند.
و تلخ تر از همه این که هیچ کس عقل کل نیست.
89
بهترین هدیه ای که مرد می تواند به زن بدهد تا پیش همه بازش کند،
یک راز است.
90
دوستش می داری آنکه فکرت را هم نمی کند
دوستت می دارد آنکه فکرش را هم نمی کنی
تا عمری به جهان هست جهان در کف اقبالت نیست.
91
دستفروش پیر، شبانگاه به خانه آمد و گفت:
خیلی خسته ام
حس می کنم اگر چشمانم را ببندم، می میرم.
چنین است فقر.
92
زن زیبا دانا جلوه می کند.
93
بخشیدن بی چشمداشت، گرامی داشتن خویش است.
94
آدمی موجودی را که اصلاً نتواند بشناسد ، دیو می پندارد.
برای این است که می گویند اگر فلسفه بخوانی دیوانه می شوی.
95
از يک کتيبه ذن؛
وقتی درست و نادرست به ستيز می پردازند جان بيمار می شو د.
اين اصل هر درمان است.
96
این سخن از يک رهرو بودايي است. (بنگرید به روشنی رسیده را)
رهروي نيالوده
تماشاگري آواره
بگذار ديگران هر چه مي خواهند به او بخندند
او زندگي خود را مي کند
سراپا شادي
بي هيچ نگاه به ديگران.
97
شر "هست" و "خیر" باید باشد.
98
می دانی چرا از فلسفه بیزار شده ای؟
چون خواستی شنا کردن را در طوفانی ترین و ژرف ترین نقطه بیاموزی.
99
می خواهی در شرق حکومت کنی ؟ مراد باش
می خواهی در غرب حکومت کنی؟ مدیر باش.
100
این ترانه برای مرد خانه نشین است:
آن قدر دور خودت می چرخی
تا درجمع زنان آرام شوی،
اما تو که زن نیستی ،
پس باز دور خودت می چرخی
آنقدر تا نگویند
که تو دیگر مرد نیستی.
101
پرسیدی چرا تلویزیون فیلم نشان نمی دهد؟
کمی دقت کن، تلویزیون جز فیلم چیزی نشان نمی دهد.
102
بی شرمانه سخن از عقل مردان، که شرم، عقل زن است.
امشب، پاداش بزرگ مردان را تعقل کن
تا فرا، شرمنده و شرمسار نشوی.
103
یک نتیجه ی بودایی از نبرد تروا:
در غارت هوسها درنگ کن
که در غارتت درنگ نخواهند کرد.
104
می دانی چرا پرندگان از مترسک نمی ترسند؟
شاید هر که را مصلوب است مسیح می پندارند.
می دانی چرا معشوقه از عاشق می گریزد ؟
شاید هر که را عاشق است بی عقل می پندارد.
105
تو واقعاً فکر کردی من کیستم؟
گاو؟ آدم آهنی؟ دلقک؟ لولو؟ کنه؟ بولدوزر؟
ها؟ تو واقعاً فکر کردی من کیستم؟
نمی دانم! ولی من واقعاً فکر کردم تو آدمی.
106
می دانی چرا مردان به صورت خود نمی رسند؟
چون می دانند که باید به جیب خود برسند.
می دانی چرا زنان به جیب خود نمی رسند؟
چون می دانند که باید به صورت خود برسند.
107
وقتی نتوانستی درست حکومت کنی
گناهش را گردن روسپیان بینداز
که دیوارشان بسیار کوتاه است
حال دوباره دیواری بلند بساز.
108
عشق که نباشد عقل در عذاب است.
عقل که نباشد جان نه، جانها نه، جهان جهان در عذاب است.
109
زندگی پر از پروانه هائیست که رهایی نیستند
سرم پر از خیالاتیست که اندیشه نیستند
گلویم پر از زمزمه هائیست که آواز نیستند
شهر پر از آدمهائیست که انسان نیستند.
110
در راه اگر همچو خويشتن نديدی چون کر گدنی تنها سفر کن.
بودا
" تمام داستان"
به جان عزيزت
همه داستان اين بود:
(( گرگها آمدند و گفتند ما از طرف چوپانيم
و چوپان آمد و گفت: گرگها از طرف من نيستند))
به جان همين گوسفندان
كه از ترس با گرگان و چوپان به دره پرت شدند
تمام داستان اين بود.
به جان عزيزت اما
نفهميدي گوسفندان از چه ترسيدند
به جان گله اصلا نفهميدي:
((گرگ به زبان چوپان سخن گفت و
چوپان به زبان گرگ))
----------------------------------------------------------
آنسوي گولاگ ها
نمي گويم شهر را به دنبالت نگشتم
اما اول گورستان
كه مشت نمونه خروار است
(گورستان شهر بي كوچه است و
شهر گورستان بي چاله)
نميگويم بهشت را به دنبالت نگشتم
اما اول دوزخ
كه پيري گفت:"دست از نسيه بدار و نقد گير"
يادش بخير
براي بهشت فقط دو بال كم داشتي
براي بهشت فقط تو را كم داشتم.
بدرود
ولي بالهاي آهنين را از ياد مبر
كه اين بالها در آتش خواهد سوخت.
من نيز عقل را از ياد نخواهم برد
كه با تو در بهشت خواهم سوخت.
--------------------------------------------
استفراغ
به حسرت و هوس عادت كرده اي
به دلهره و درد عادت كرده اي
به گناه و توبه عادت كرده اي
به حماقت و جهل عادت كرده اي
به تاريكيهاي تهران عادت كرده اي
به تو عادت كرده ام.
--------------------------------------------------------------
تايتانيك ايرانی
خويش را گريسته ام
عشق را گريسته ام
عدل را گريسته ام
عقل را گريسته ام
جهل را گريسته ام
خلق را گريسته ام
فقر را گريسته ام
رهايي را گريسته ام
تو را گريسته ام
نجاتم بده
من شنا بلد نيستم.
----------------------------------------------
" قاصدك "
قاصدكها خموشند
آنان را پيامي نيست
از سكوتشان اما
داستانها تعبير ميكني.
مرا سكوتي نيست ولي
كز آن قصه ها تعريف كني
مرا تنها حقيقتي ست
كز ان مهر خموشي بر دهان مي زني و
لبها به دندان مي گزي.
" چيزي كه عوض داشت"
مرده شور اشارتي كرد
مرا به دوستان سپرد
و دوستان به گوركن و گوركن به خاك و خاك به موران
و موران ذره ذره بهم.
...حال
جز خاكستر و ردپاي موران هيچ نمانده در گور
و گهگاهي موري بر خاكسترم پاي مي نهد
انگار هيچ نديده بي اعتنا ميگذرد.
و گهگاهي
بيرون گور رهگذري بر مورچگان پاي مي نهد
انگار هيچ نديده بي اعتنا ميگذرد.
-----------------------------------------
"درآمدي بر عشق و دوست داشتن"
آنروزها مي توانستم تا ده بشمارم
اكنون نمي دانم تا كجا.
آن روزها تا سر كوچه را بلد بودم
اكنون نمي دانم تا كجا.
آن روزها تا سر حد جان دوستت داشتم
اكنون نمي دانم تا كجا.
دوست داشتن يعني
با تو بهتر از اينم كه مي بيني
يعني بي تو همينم كه مي بيني.
عشق يعني
با تو همه چيزم كه نمي بيني
يعني بي تو هيچ چيزم كه مي بيني.
دوست داشتن سهلي نفس كشيدن است
و عشق سختي نفس بريدن.
دوست داشتن محاسبه است
وعشق هر چه باداباد
دوست داشتن فاش ترين گفتگوست
و عشق مرموز ترين سكوت
دوست داشتن يك چيز است
چون در ان آدمي همان چيز است
و عشق همه چيز است
زيرا در ادمي هيچ چيز نيست
دوست داشتن نور است
نوري كه به ظلمت مي رسد
وعشق آن مهيب ترين ظلمت است
ظلمتي كه به ژرفناي خورشيد مي رسد
نابود نابود نابود
همه تن نور
بدرود.
-------------------------------------------------------------
" شعري كه به پايان نرسيد"
( براي عبد الكريم سروش)
شاعران از عشق سخن مي گويند
آبشارهاي يخي از چشمه سار سخن ميگويند.
ديوارها از رهايي
غبارها از وضوح
خلق از خلوت و
ازدحام از انزوا و
ابلهان از عقل سخن مي گويند.
آري ! شاخه هاي عريان بايداز البسه سبز بگويند.
اما بنگر
ابرهاي ابلق ميخواهند سخن از وصل بگويند
و جاده هاي گل آلود هم از سنگفرش سخن خواهند گفت.
نيمه شب است
پا در گِلِ راه
از خانه سخن مي گويم.
"نمايش عاميانه انهدام"
ياد گرفتم با تو چگونه حرف بزنم
ياد گرفتم با تو چگونه راه بروم
ياد گرفتم با تو چگونه بيارامم
ياد گرفتم با تو چگونه زندگي کنم
ياد گرفتم با تو چگونه بميرم
ياد گرفتي
چگونه از يادم ببري .
-----------------------------------------------------
" 1633"
روزي كه گاليله گفت:
((نه! زمين به دور خورشيد ميچرخد))
معشوقه ام گفت:
((آري ! نه چنين بود كه تو آن خورشيدي كه به دور من مي گشتي
تو آن خاكي كه دور سرم ميگردي))
من نيز پذيرفتم
منتها منهاي ديگر افلاك.
روزي كه گاليله توبه كرد:
((نه ! خورشيد دور زمين مي چرخد))
من نيز شهادت دادم:
((آري !هميشه اين ارض است كه دور شمس ميگردد))
اما چه سود؟
باز به بهانه سير طبيعي مدار
باز به بهانه سوختن من
هرگز نگذاشت نزديكش بشوم.
-----------------------------------------------------
اين عشق
استخوان هايت را گرو گان مي گيرم
تا روحم را آزاد كني.
من در اين لاشه زنده نيستم
تو در اين گور تاريك نيستي
كجا اي خداي سرنگون
كجا پرسه ميزني؟
از سياه چال چشمانت
چرا آزادم نميكني؟
پير شدم.
استخوانهايت را گروگان مي گيرم
تا روحم را آزاد كني.
قبل از اينكه سحر گورت را روشن كند
تكليف مرا روشن كن.
جنگلي محترم
از آنتن و آجر و آهن
و حدقه هايي شيشه اي
كز آن آدمها
همه تن چشم
پي نيمه گمشده اي مي گردند
تا گرامي ترين حضور را دريابند.
..... تن ها
تنهايند.
---------------------------------------------------
"راز طول عمر"
(براي شاعران نو شمع و گل و پروانه يست)
چون آهوان در دشت عافيت گشتن
چون لاك پشت در غار خويش خفتن و مردن
چون تمساح آب ديده فروريختن و آب دهان فرو بردن
يا چون شاعران نو شمع و گل و پروانه يست
هنگام ظلمت و سرب
در باغ انار و سيب از بند حقيقت رستن و
در عهد زنجير و بلا
درآسمان پي ستاره هاي سبز گشتن
آه ! بهتان برخورد؟
آه ! نه حس شمارو ميفهمم نه هنر براي هنر را ؟
آه ! من خيلي نادانم
راز طول عمر را نمي دانم؟
چرا عزيزم اين راز را بهتر از تو مي دانم:
"آنسان براي نيستي حقير باش
که به يافتنت نايد مرگ
گر نه آنسان حقير مي يابي عمر را
که هستي از حقارت تو را به نيستي خواهد فروخت."
من چون رهگذري كه در تابوت ياس
ارام بر دوش خاطره ها مي گذرد
چون غمار بازي كه نمي داند از غم پاك باختن از كجا مي گذرد
من چون نيمه شبي كه ارام از سكوت برهوت مي گذرد
مثل جاني كه آهسته از كالبد يك رو به مرگ مي گذرد
خويشتن را در وجود تو گم كرده
به جستجوي تو از همه جا مي گذرم.
1373
-------------------------------------------------------------------------------
" پنج دقيقه به پاييز"
" كنار ديوار كرملين دارم يخ ميزنم"
"براي دكتر داريوش شايگان"
براي وداعت
نزاعي نيست
زين پس
براي تنت اما
نميدانم.
مرا به بهار پيكرت راهي نبود
شايد دستان من از پاييز بود
تو بگو آخر كدامين بهار در بستر برهوت به حقيقت پيوست؟
آنجا كه شوره زار از پاره ابرها سبزي گدايي ميكرد
مردي از روسپيان شرم گدايي ميكرد.
اينجا كه من از تهران عقل گدايي ميكردم
دختري از دلار عشق گدايي ميكرد.
تو را در دوزخ خواهم گريست
آنسان كه زئوس ابديت را
كجايند زنجيرهايي كه تورا از جنين به جنت بردند؟
كجايند آنان كه خون آسمان را ريختند
تا روح خاك را زنده كنند؟
كجايند آنان كه از بقاياي بيرق دارانِِ بقا گذشتند؟
كجايند انان كه دوزخ را سوزاندند
تا بهشتي سبز كنند
حال ببين چگونه جاده ها و زمستانها مرا ميخوانند
و ببين چگونه تهران تاريك تورا مي بلعد
تو در حال نيستي هستي و من
در حال هستي نيستم:
كنار ديوار روسپي خانه اي در مسكو
خدايي در خويش فرو ميريزد.
-------------------------------------------------------------------------------
بر فراز آسمانهاي هيچ
آخ چه خنده دار
باز منو گم كردي.
ياد داري شكايت داشتي
كفترها را دانه مي دهم تا جاي خودم پرواز كنم؟
خوب تماشا كن
كلاغان از كدام گور
پر مي زنند و مي نشينند.
نكند باز هم اينان را
من جاي خود پرواز ميدهم.؟
-----------------------------------------------------------------
تصويري از تو در دستان من است
مماس با آسمان شهرت
آسماني كه از ابر سياه فرش شده
تا تگرگ را بر خاك و خون فرش كند.
درهاي زندان باز است
بي هيچ خيانت
درهاي زندان باز است
بي هيچ خشونت
درهاي زندان باز است
بي هيچ ضمانت.
بز چهره پيري مرا خواند:
(( آدمي اغلب با دست راست مي نويسد
بيا دست چپت را قطع كنم))
تصويرت از خون فرش شده است.
---------------------------------------------------
" فرو پاشيدن در هيچ"
(( براي محمد مختاري))
((محمد جعفر پوينده))
به گورت مي نگرم
به آسمان مي نگرم
به شهر مي نگرم
به گورت مي نگرم
به آسمان مي نگرم
به شهر مي نگرم
به گورت مي نگرم
به آسمان مي نگرم
به شهر مي نگرم ...
به ترمه و خرما و گلاب مي نگرم
به كلاغ و برف وباد مي نگرم
به دلهره و دريغ و درد مي نگرم
به خويش مي نگرم
به هيچ مي نگرم
به خويش مي نگرم
به هيچ مي نگرم.
-----------------------------------------
"طرحي براي هستي"
شعر
اندوه گذشته است و
اميد اينده
شعار
واكنون؟
اينك بيا براي بودن
با انديشه ها
كاشانه اي برافرازيم
پيش از اينكه براي شب
با شعر و شعار
مشعلي بيفروزيم .
-------------------------------
"به سرعت پوسيدن"
تو خود خوب مي داني
همه زيبايي فرشتگان را داري
بر پيكرت جواهر آراستن
پرستشي بوميانه ست
تو را از هر زرق و برقي بايد زدود
تو را روشنگرانه بايد ستود.
خود خوب ميداني
مثل تو ديگر چشم نخواهد ديد
تو رويدادي ناب و نادر هستي
توانگران در انديشه و مفلسان در آرزوي تو اند
همه قانع به نگاه و صداي تو اند
تو نيك اين همه را ميداني اما هرگز ندانستي
چرا هيچ وقت به تو نزديك نشدم.
ميداني عروسك
تو ايدز داري.
-------------------------------------------------
نيمه شب
( براي داريوش آ شوري)
سكوت ژرف تر ميشود
شب سياه تر ميشود
چشم خفته تر ميشود
بامداد محال تر ميشود
آسمان در لجن غرق است و
دريا و كوه و خاك
لجن مال.
چشم و گيسويت را به شمع نزديك ميكنم
تا بد نام نشود
شمع را به هيمه
تا تنها نشود
هيمه را به صبح
تا بي جان نشود.
----------------------------------------------------
"UTOPIA "
همه چيز از خدا بود
خاك
خيابان
خزانه
خلق
خورشيد
قبل از اينكه مدينه
در خون فرو نرفته بود .
--------------------------------------------------
"چشمان نوراني اهريمن"
آنشب
آنشب كسي نفهميد چرا
كولاك بساطش را زود جمع كرد و رفت
آنشب
آنشب كسي نفهميد چرا
ابر سياه كاسه كوزه اش را زود برداشت و گورش را گم كرد.
آنشب كسي نفهميد چرا
گوركنان قهقهه ميزدند و كلاغان غار غار ميكردند
حتي هيچكس نفهميد آنشب
آن دو ستاره پر نور در دو سوي آسمان از كجا آمده بودند.
من همه را دريافتم :
بامداد آن دو حجم براق در شرق و غرب آسمان و آن كلاغ
بر بلندترين برج شهر
جا خاموش كرده بودند.
----------------------------------------------------------
فاشيسم
اقتدار از من
اقتداء از شما
كوه از من
گدازه از شما
دريا از من
كوسه از شما
آسمان از من
طوفان از شما
مرگ از من
وحشت از شما
سكوت از من
نعره از شما
لبخند از من
نفرت از شما
همه چيز بودن از من
هيچ چيز بودن از شما .
وقتي عظيم ترين سايه بر زمين فرو مي افتد
كسي نمي پرسد: "با ز اين سايه مهيب چيست؟"
زيرا همه بر پيكرش ايستاده اند
وقتي عشق بر هستي ها فرو مي افتد
كسي نمي پرسد :"اين درخشش جاويد چيست؟"
زيرا همه به جواب خويش رسيده اند.
----------------------------------------------------
" تخت"
( شبي با جماعت دليران)
...... نعره ها فريادها هلهله ها
گوش را كر ميكرد
(الف) از تخت فرو افتاد زنده باد (ب)
نعره ها فريادها هلهله ها
گوش را كر ميكرد:
(ب) از تخت فرو افتاد زنده باد (پ)
نعره ها فريادها هلهله ها
گوش را كر ميكرد:
(پ) از تخت فرو افتاد زنده باد (ت)
...... نعره ها فريادها هلهله ها
گوش را كر ميكرد:
(ي) از تخت فرو افتاد زنده باد (الف)
امشب به همت اين شيردلان
(الف) جلوس ميكند
بر (( اريكه الفبا))
--------------------------------------------
2000
پدر خانه نيست
مادر خانه نيست
پسر خانه نيست
دختر خانه نيست
خورشيد در آسمان نيست
جز من كه از كار به خانه ميروم
در خيابان هيچ كس نيست.
-------------------------------------------
ابله
چرا نگفتي
كه كالايي مسروقه اي
شكنجه شدم تا بگويم از كجا آوردمت
نگفتم: از لجن
آسمان را نشان دادم.
شاكيان با پوزخندي پرا كندند
آخر كدام ابله در آسمان دنبال تو مي گردد.؟
--------------------------------------------
تحت محاصره
دير به دنيا آمدم
... خيلي دير
خيلي دير ...
هزاران هزار سال
وقتي گويند آدم رها شد بر زمين
نازنين
به چشمانت قسم
راهش نميدادم.
----------------------------------
به ياد آوردن نور
مي داني به چه درد مي خوري!
چراغ مي گرفتي تا نبش قبرم كنم
مي داني به چه درد مي خورم!
گورت را زود پيدا مي كنم
بستررا آماده كردم
نپوس تا نبش قبرت كنم
اگرچشمانت نگنديده باشند
هنوزبه درد زندگي مي خورم
من متصديا ن گورستان رامي كشم .
قطعه ای پیش از فصل وداع
... ما آن نظر بازانیم که نظر گاهمان تو بودی
ما آن نظر بازانیم که حریم نگاهمان
به وسعت چشمان تو بود .
تو نگاهت را به من آلوده کن
تا از این دل دیوانه
دیوانی بسازم.
مرا در نگاه خود تعمید ده
آنگونه که خورشیدخاک را
مرا در زمزمه های خود جای ده
آنگونه که غزل عشق را
تا شقایق ها سرایم
از عشق و خاک .
در من حلول کن
چون جان در جنین
مرا از تو پاداشی عظیم بایدمن که از فقر یادگارهایت را به خزانه ای نفروختم
(( از برگهای زرد کمترم که زیر قدومت ترا به ترحم انداختند ))
مرا از خود مران
که نامت را همچواوراد اساطیری
همیشه بر زبان رانده ام .
داغ بر دلم مگذار
که زخمت را همچواسرار مکاشفه
همیشه دز دل داشته ام .
آشفته ترین پاییزم
به خوابم بیا
با داسی بلند از تباهی و
خرقه ای از سیاهی و
آلوده به کافور هوایی
بیا تا از بیگاری رویاهایت بگریزم
بیا بیا تا تعبیر کنی این خواب را :
((جاده های سرد مرا می خوانند
و من هنوز در این دلهره مانده ام :
کجا باید برگزار کرد عشق را ؟ ))
این کهنه ترین حسرت را خزانی نیست
سبزترین بهار است
و ببین که در نیمه شبی تار
چگونه در هلهله می روی با لباس تور
یا در سحری تیره وقتی به خواب نازی
چگونه از دلت آرام میروم در ظلمت ونور
به کجا میروم آخر بی تو؟
به کجا می روی آخر بی من ؟
ای بی عشق .
-----------------------------------------------------------------
( براي داريوش آشو ري)
كاروانسرا
كاشانه نيست
بايد برويم
تا در خانه خويش خاك شويم.
اول كاسه اي آب راه را بدرقه كرد
آخر يك خروار خاك.
آنكه خود را ساكن كاروانسرا كه نه
حاكم آن خواند
مورچگان در جمجمه اش سكونت كه نه
حكومت دارند.
------------------------------------
" AIDS"
شايد هنوزبه ياد آن روزها
لالايي و آغوش مي خواهي
مادردر آغوش خاك است و
لالايي در دهان باد
آن سوي سبابه ها سرزميني ست
بي سوال و بي جواب
بي شام و بي پگاه بي بهار و بي خزان
آنجا كه ديگر نه من حيوان و كتمان مي شوم
نه تو خدا و اغراق
حال اي خداي سرنگون
خيره به هيچ كجا ديگر براي چه آرايش مي كني ؟
پنهان در اين گور تهي عريان شو
كه عريان در اين گور
تا مرگ پنهان شده ا م.
---------------------------------------------
"پارادايم ديگرجواب نمي دهد "
مي دانم
دوست داري خرخره ام را بجوي
مي دانم
دوست داري خونم را بياشامي
گوشتم راببلعي استخوان هايم را بليسي
چرا كه گفتم:"نبايد به سمت عقب پيشروي كرد"
اما تو مي گويي:"نبايد به سمت جلو عقب نشيني كرد"
چرا كه گفتم:"نبايد به عمق دره صعود كرد"
اما تو مي گويي:"نبايد به نوك قله سقوط كرد"
مي دانم حتي
چه خوش داشتي اين زمين هرجايي را دار بزني
وقتي كه ديگر زبان وسر نمي گردد تا بگويد:
"خورشيد دور زمين مي گردد"
دوست من
ديگر نمي گردد .
----------------------------------------------------------
"براي خالكوبي بر تن تاريخ"
وقتي خاكم كردند
احدي گريه نكرد
خيلي پيش از اين
در ان خاك شده بودم
انان نيز
همچنين .
كفن را كسي كنار نزد
تا چهره زردم راببيند
خيلي پيش از اين
من نيز
همچنين .
-------------------------------------------------
در آمدی بر هر شعر برای شهر ما دری
ای بر هوت اعلی
در تو به دنیا آمدم
اما در من از دنیا رفته ای.
همیشه برایم این سوال بود
که بهترین جایت کجاست؟
خواستم بگویم کوهستان اطرافت
اما کوهستان جای ماندن نبود
خواستم بگویم فرودگاهت
اما فرودگاه جای رفتن نبود
خواستم بگویم گورستانت
اما گورستان جای مردن نبود.
نه جای ماندن..... نه رفتن...... نه مردن.
اما بهترین جایت ای هیولای حقیر
سر کلاس فلسفه و سیاست و تاریخ است
بهترین جای تو ای تهران
این کلبه ی بودائیست که در خویش بنا کرده ام.
--------------------------------------------------------
بیست و سه و پنجاه و نه دقیقه
در تاریکترین کافه قهوه خوردم
در تاریکترین خیابان راه رفتم
ازتاریکترین راه پله بالا رفتم
در تاریکترین خانه تلویزیون دیدم
در تاریکترین رویا تورا دیدم:
" غرق در ظلمت
با آخرین قطار رفتی و من
غرق در تو سوی آفتاب می رفتم"
آه این لاشه ی خفته منم :
" بین سراب و سفربر گورم ایستاده ای . "
--------------------------------------------
خشکسالی
به چشمانش فروختم خویش را
که بگویم من هم ارزشی دارم
ندانستم دیده اش در خود فروشی شهره بود
گفتم :" درفهم خود جایم ده
که بگویم من هم خانه ای دارم "
ندانستم خود آواره ی کاشانه ها بود .
آدمی با هیبت تربهار می بیند زمستان را
سرد مزاجی ردای ابهت را از بلاهت وام دارد
و تو شوکت را وامدار درک اندک منی
هرگز مگوی که عیش تکمیل را محتاج منی
که غیر از زبانم
عطش سر تا سرم حکومت داشت
تو اولین چشمه بودی
در یاد من
دریا بود .
--------------------------------------------------------------------
آنسوی عشق
:"من آنسان تاریکم که تو روشنی "
وعشق چنین آغاز شد.
نمی دانم کسوف کرده ای یا خسوف
فقط می دانم
حال
از ظلمت تاریکترم .
--------------------------------------------------------------------------------
از کائنات
(( برای مردی که از فقر در خیابان دیوانه شد ))
از زمین
پیامبری به کائنات می رود
و آن من هستم .
از کائنات
پیامبری به زمین می آید
و آن من هستم .
... از خیابان
ابر مردی را به دارالمجانین بردند
و آن من بودم .
از تیمارستان
لاشه ای را سوی چاله ها بردند
و آن من بودم .
"سکوت"
در بازار بردگان
ویولت را به هزار سکه از دستم جدا کردند .
ارباب گفت :
"بنگرید رومئو و ژولیت را!!"
وارباب همه خندیدند و مرا با او خریدند .
به ارباب جدید گفتم :
" قدر هزاران سفید از رنج بردگی هیچ نمی گویم و
قدر هزاران سیاه از رضایت همه چیز می گویم ."
---------------------------------------------------------
" وداع"
فانوسی باید
تا آخرین عبور تو را دید.
ای که سوی حجله ای از نور می روی
با چه زبانی باید با تو وداع کرد ؟
چه فصلها بر تو حکومت کردم
مثل مترسکی که مزرعه را !!
آری ! من نمک گیر شوره زار شدم .
مرا ببخش که نمی گریم
که من تنها یک بار از برای میلادخویش گریستم .
-------------------------------------------------
سلطنت در ساحت شرقی لجن
ملکه ی هلند به فرمانم در نمی آید
اما تو می آیی
تو با شنلی از آز و عصایی از انهدام می آیی
تو با گامهایی از سیاه چال و زمزمه ای از زوزه می آیی
تو با گیسوانی از گرد با د و چشمانی از گرداب
تو با صورت قبیح عشق و تصاویر عاشقانه نفرت
تو با از غصه خفتن و از ترس برخواستن می آیی
من از زیر سایه ی شاخه های جاوید این خواب
تواز زیر همه ملافه های کثیف جها ن می آیی.
-----------------------------------------------------------
INSIDE. BESIDE. OUTSIDE
((در آمدی بر هر شعر عاشقانه ی غیر شاعرانه ))
(1)
نمی خواهد بگویی که کجا بودی
نمی خواهد بگویی با کی چه می کردی
نمی خواهد بگویی دوستم داری و همه چیز درست خواهد شد
ساعت دوازدهه
شام رو درست کن .
(2)
با من راه میروی ولی با من راه نمی روی
با من حرف می زنی ولی با من حرف نمی زنی
به من نگاه می کنی ولی به من نگاه نمی کنی
به من گوش می کنی ولی به من گوش نمی کنی
با من زندگی می کنی ولی با من زندگی نمی کنی
عزیزم
به راستی که تو چه هیولای عجیبی هستی .
(3)
روزی هیچکس نتوانست تو را از من بگیرد
اما آمد آنروز که نتوانستم تو را از هیچکس بگیرم
آنروز نتوانستم تو را از هیچکس بگیرم اما
حال هیچکس تو را از من نمی گیرد
( راستی! چیزی که از من نمی گیری ؟)
(4)
انگار در لجن به دنبال خدا می گشتم
انگار در برهوت به دنبال بهار می گشتم
انگار در گورستان به دنبال حیات می گشتم
وقتی که در چشمانت
به دنبال وفا می گشتم .
کمي از شعر
بدترين شاعران
داستان سرايند،
و بدترين داستان سرايان
روزنامه نگارند.
بهترين داستان سرايان
کمي شاعرند
و بهترين شاعران
کمي بيشتر.
------------------
وقتي اعدامي ديوانه شد
فرمان آزادي اش رسيد
حيف است گلوله را حرام يک ديوانه کنند
... در انفرادي
فقط به عبور سوسکها از بدنش مي خنديد
روزي کسي به کسي گفت:
«براي تسکين نياز به آرامبخش دارد »
و در سردترين صبح سال
آنگاه که بچه هاي مدرسه به کفش پاره دخترش مي خنديدند،
دژخيمان
به آخرين خرناس هايش در خاک
خنديدند.
--------------------
تهران
اگر جوياي قهرمان بازي و دلهره بودم
به عقد خويش در مي آوردمت
تا بازيگر برترين قمار باشم.
اگر شبانگاه در سر انديشه اي نمي درخشيد
به ديدارت مي آمدم
تا انگيزه روشنايي ها باشي.
کاش جاهل بودم و باز
رفاقت را در چشمان تو جستجو مي کردم
کاش در تن رمقي داشتم و باز
پرواز را از چشمان تو آغاز مي کردم.
چه دير دريافتم، که هستي : «تمنايي چهار دست و پا»
و چه زود دريافتي چه هستم : «چهارپايي به دنبالت»
اي عزيز
کاش آن خرده آبرو را چون تو عزيز مي داشتم.
روزگاري همه کوچه پس کوچه هاي فصول را
در طلبت گام زدم
تا براي چشمانت که معبد من بود
جواني را به قرباني آورم
آنروزها جاهل بودم و غروري بالاتر از عشق نبود
حال فرتوتم و فراتر از عافيت، عشقي نيست.
اگر عشق از جنس دريا بود
سالها بود که طعمه کوسه ها شده بودم
و اگر بي عشقي رنگي داشت
سالها بود که در روح ظلمت،
تيره و تار شده بودي .
اگر فقر از آتش بود
سالها بود که اين شهر ، خاکستر شده بود
اگر اندوه از سنگ بود
اين شهر سالها بود که سنگلاخ شده بود.
تهران فرزند بيشتر شهر بيشتر شر بيشتر
چقدر خسته ام
چقدر خسته ام ....
----------------------
طرح
شاعري که فيلسوف نيست
نه خيام است
نه فردوسي، نه حافظ
پس کيست؟
فيلسوفي که شاعر است
نه ارسطوست
نه کانت، نه راسل
پس کيست؟
شعر معما
" براي مزدک رجبي"
تو به ابهام، ايمان آورده اي
من به روشني، علم يافته ام
آنروز که تو به ايمان، علم يافتي
من به علم، ايمان آوردم.
عقل
يعني اينکه انسان هيچ است
زيرا که يقيني نيست
و ايمان
يعني اينکه انسان همه چيز است
زيرا که يقيني هست.
اين معما برای تو:
از هيچ به همه چيز رسيدن و
از همه چيز
به هيچ.
----------------------
NOT TO BE
نمي گويم هوا برايم سم است
نمي گويم آب برايم سم است
نمي گويم پادزهري برتر از زهر نيست
که درمان همه دردهاست.
نمي گويم که ديگر جايم در جهان نيست اما
از خويش خسته ام
از عقل خسته ام
ازعشق خسته ام
از جهل خسته ام
از فقر خسته ام
از خلق خسته ام
مي خواهم بخوابم.
------------------
کابوس در فرودگاه
ميان دريا
زوزه باد مي آمد
ميان شهر
زوزه گرگ
ميان جنگل
صداي شهر مي آمد
ميان برهوت
صداي موج.
به اوج کوه رفتم که صدايي نشنوم
نعره سقوطم به دره
از خفتن رهايم کرد.
----------------------------------------------------------------
'پرواز روسپي پير'
از سرما
نه خوابش برد
نه جرات ديدن داشت.
از خستگي
پلکهايش اما بر هم مرده بودند.
لبانش دو حجم نمکسود
زانوانش گره در سينه
دستانش در شرمگاه از گزند سوز
آنگاه کف دهان و ادرارش بر هم آرام گرفتند
که بخار از جسدش به آسمان رفته بود.
رهگذران پنداشتند
روحش بود که پرواز کرده بود.
--------------------
عشق
"براي ع. پاشايي"
گفتم : چه سکوتي ! نسيمي حتي نمي آيد!
نسيم آمد
خنديدم
باد آمد
لرزيدم
طوفان شد
گريستم
در ستون گردباد
بسوي بي انتها
گرديدم.
------------------------
ما سه نفر بوديم
براي اکبر گنجي
... ما سه نفر بوديم
يکي گفت:« کينه دار را هجوم بايد،
شايسته يورش است»
ديگري گفت: «ناصره اينجاست
مي مانم ! همه جا ناصره باد»
و من گفتم :
« از ناصره تا نصرت نور
جاده هاي خار و جذام و دود است.
ناصري را هجرت بايد
عاشق را کوچ ببايد »
و عشق ساز هجرت بود
و کين ساز هجوم
وتمکين را ساز و آوازی نبود.....
وعشق آوای نئی بود که می گفت : گر عاشقی محو شو
و کين صوت دفی بود که می گفت : گر عاشقی محو کن
که نشان برائت کاروانيان مهاجر و لشگريان مهاجم از ماندن بود....
ما سه نفر بوديم اما به روشنی سوگند هرگز نرسيديم به هم
حتی آنجا که جاده های هجوم و هجرت به هم می رسند
در جايگاه آرامش
در خاک.
مي خواست عکسش بر ديوارها قاب شود
مي خواست اسمش تيراژ مجله بالا ببرد
مي خواست همه با انگشت نشانش بدهند
مي خواست با اکراه امضاء بدهد.
خواستن توانستن است
اما احتمالاً چگونه توانستن ، مهمتر از خواستن است .
... حال دختري بيست و چند ساله است
اما يک زن چهل ساله است.
پوزش مي خواهم :
زني چهل ساله است
اما دختري بيست و چند ساله است.
بگذريم هر چه هست ، حال
او هنرپيشه اي مشهور شده است.
-------------------------------------------
گورکن ميگسار
در کابوس مه آلود گورستاني مهيب
لب گوري تاريک و عميق
گورکن پيري با کابوس نگاهش
مرا به کابوسي دگر کشيده بود.
گفت: « چرا مي ترسي پسرک، مي لرزي ؟!»
گفتم: « تا کنون ، شامگاه در گورستان نبوده ام »
لب گورهاي تنگ و تاريک نبوده ام »
ناگاه جامي از جامه اش برآورد و جرعه اي نوشيد و گفت:
« بنوش تا نترسي از گور و از مرگ »
گفتم: « تو خيامي ؟!»
گفت: « پسرک! خيام که گورکن نبود
نيمه شب ، لب گورهاي تنگ و تاريک نبود»
گفتم: « پس کيستي اي پير ؟!»
نگاهي غم آلود کرد و با خرناسي آرام گفت : « مـــــــــــــرگ »
... مي لرزيدم و به خويش مي گفتم دروغ گفت:
« مرگ که مي نمي نوشد !!»
سر به زير کرد و زهر خندي زد و گفت:
« مي داني پسرک
شما مي رويد و من مي مانم
در اين گنبد مينا هميشه سرگردانم
شما مي خندانيد و من می گريانم
شما عاشق مي شويد و من عشق مي ستانم
مي داني ! منم که از خيام ها جان مي ستانم
جان شيرين فرهاد را زتن مي رهانم
روح و روان را از پيکر آزادگان مي زدايم
اگر مي ننوشم
از حزن اين جان ستاندن ها هميشه سر به گريبانم
آري از اين روست
که هميشه جامي در جامه دارم و
هميشه ميگسارم.»
---------------------------------------------------------------------------------
رويداد چهار بعدي درون کيهاني
مي دانم
راستگويي، همه جا و همه وقت کار درستي نيست
مي دانم
هرگز دروغ نگفتن کردار آدميان نيست
مي دانم
ادب حکم مي کند که بايد همه جا راستگو بود
اما عقل حکم نمي کند که بايد همه جا صادق بود.
اما اينبار جز گفتن حقيقت
راه دومي نيست
راستش را بگو
اين بچه من نيست.
-------------------
ديکتاتور
خاک را پر خواهم کند
خورشيد را کور خواهم کرد
کوه را گردن خواهم زد
آسمان را حبس خواهم کرد
باران را مصلوب خواهم کرد
دريا را دار خواهم زد
و اگر نيستي خواست در برم گيرد
پيش از آن
هستي تان را در برخواهم گرفت.
----------------------
اعدام
نازنين !
هر سازي زدي رقصيدم
هر سازي بزني مي رقصم.
ماه من !
اما
بگذار
اين بار
بي ساز برقصم
بردار.
-----------------------
آنتي بيوتيک
اينهارو مي بيني؟
دواست
براي تو خريدم
ميگن با اينها خوب ميشي
لباسهامو فروختم
نمير
تو نبايد بميري
راستي امشب برنج هم مي خوريم
چاي داغ و کمي شيريني هم مي خوريم
هي مگه با تو نيستم
تو نبايدبميري
آخه
من
مگه
با
تو
نبودم.
------------------------
کهربايي
شيداي آن شاعرم
که چون شانه به نظم کشد گيسوي تو را
هر کجا باشم به رويايت رنگ کهربايي مي زنم
اي که مهرت کيمياست در کهرباي دلم
قلب بگشاي
براي من که مويم از جدايي رنگ عزا دارد
چشمانم اما از بس، روياي تو را ديده
رنگ گيسوي تو را دارد.
--------------------------
سندباد، خواب مي بيند
حال که قصد رفتن داري
گنجشک ها را هم با خود ببر
حياط و حوض و هوا را هم با خود ببر.
حال که قصد رفتن داري
روشنايي ها را هم با خود ببر
رنگها، سايه ها، عطرها را هم با خود ببر
حال که قصد رفتن داري
آوازها را هم با خود ببر
پيمان ها ، خاطره ها، روياها را هم با خود ببر.
ببين راستي !
مرا هم با خود ببر.
-----------------------
معما
چشمان تو يک معماست
که با خميازه هاي تنهايي ام گشوده نخواهد شد .
چشمانت تنها معمائيست
که اگر گشوده شود
ژرف تر مي شود.
رهروي بودايي به من مي خندد.
--------------------------
کوچه
براي دکتر ، سعيد مسگرزاده
کودکان در کوچه مي خندند و مي خوانند
شاعري از بالکن
مچاله هاي شعر را به سخاوت به سقوط مي سپرد و مي گفت:
«آري ! شعر کودکانه بايد گفت»
و عابري به فرود اشعار مچاله مي گفت:
«آري! مردانه شعر بايد گفت»
روي پله اي پيري به زنش مي گفت:
« نمي دانم چرا سنگفرش سپه را آسفالت کردند ؟! »
پيرزن با رخوت گفت:
« آرزويم بود روز عروسيم راه را از گل فرش کنند»
پيرمرد آهي کشيد :
« شهريور بيست ، کفترها هم گدا شده بودند»
پيرزن لثه اي به هم ماليد :
« دم کمپ نازيها
مادرم مرا گرسنه در بغل
به دانه خوردن کفترها مي گريست»
کودکان در کوچه مي خنديدند و مي خوانند
غروب، کنار ديوار باغ
عاشقي به فرو رفتن کبوتري در افق مي گفت:
« اشرف مخلوقات تويي
که صداي بالهايت ترانه رهايي و عافيت است »
رمال دست عاشق را چنگ زد:
« اينبار به تو مي گويم همه چيز را »
و رمل ريخت :
« طالعت هست بلند،
به بلنداي روياي ليلا
رويايي که در ان به هيئت اميرارسلاني گمنام
يا که مجنوني نامدار
به وصال ليلامي رسي
اما صبر بايدت تا اهل بيت ليلا از سر گورش بروند
بعد به وصالش مي رسي»
عاشق سبابه لرزانش را به چشم رمال گرفت:
« بازم دروغ ! گورش را هم نمي بينم
با کارواني رفته از اينجا که دعا هم بر گردش نمي رسد
من و کبوتر که هيچ »
کودکان در کوچه مي خندند و مي خوانند
ته کوچه مردي بعد عمري به ديدار دخترش آمده بود:
« دخترم مريم منم بابا »
دخترک با حيرت گفت: « دروغگو باباي من زندانه
اگر باباي مني پس چرا اينجايي ؟ »
: « دخترم آزاد شدم »
و پدر را به آغوش مي فشرد و مي گفت:
مامان مي گفت : پدرت براي «آزادي»
هميشه در « زندان » است.
کودکان در کوچه مي خندند و مي خوانند.
----------------------------
در دولت خفتگان
براي دکتر اصغر دادبه
بيداران
در آرزوي بيدارتر شدنند
و خفتگان
آرزومند خواب تر شدن.
بيداران، طعن مي کنند خفتگان را
که کوران خفته اند
و خفتگان ، آنان را
کز فرط بي خوابي حيران شده اند.
... روزي بيداري از براي بيداري پيکرشان را لرزاند
به خود پيچيدند و هذياني گفتند و خواب تر شدند .
ديگري، به چهرشان مشتي آب ريخت
خفتگان، جهيدند و گلوي آن بيدار دريدند
و گفتند : « در ديار خفتگان
يکي از تبار حيراني
به خواب ابدي رفت»
آري !
« در دولت خفتگان
پاداش بيدار کردن،
جاودانه خفتن است. »
اشعاري که ملاحضه مي کنيد بر گرفته از کتاب "ملودي منهدم " است که در مهر1378 به دست دوستان رسيد.و شامل شعرهاي بين سالهاي 72 تا 78 است .کتاب را قبل از چاپ سروران گرامی ضيا موحد عبدالکريم سروش اصغر دادبه و مقصود فراستخواه مطالعه کرده نکات سودمندی را ياداور شدند از ايشان سپاسگزارم. کتاب"راه رفتن روي زمين"نزديک نشر است وتا زمان انتشار از نوشتن آن در وبلاگ معذورم.قطعا نقد شما سروران بر اين کتاب آرزوي من ونشان شفقت شما بر من است.
سنباد (سندباد)نجفی
نه شبم نه شب پرستم که حديث خواب گويم.